ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره

ایلیا

بدون عنوان

توی این 1هفته اتفاقات زیادی افتاد مثلا وقتی که با مامان جون و خاله نیلوفر و نیکا رفته بودیم خرید گوشی موبایلم که خیلی دوستش داشتم رو همین جور انداخته بودم توی کیفم و آب تو هم توی کیفم بود.آب ریخته شد روی موبایلم و موبایلم سوخته بود البته با45 هزار تومان درست شد.                                   روز ولنتاین هم رفتیم پاساژ زیتون پیش خاله الهام(دوست مامانی) اونجا هم خودت رو واسه همه لوس میکردی و هر کی واسه خرید می اومد با تو صحبت می کرد.        &n...
28 بهمن 1390

بدون عنوان

وقتی ایلیا جونم 7ماهه بود اونو بردیم آتلیه وچند تا عکس ازش گرفتیم.البته اون موقع  هنوز نمی تونست بشینه و توی عکس ها مشخصه                                                                                         &nbs...
18 بهمن 1390

بدون عنوان

ایلیا جونم لا لا کرده        دیروز خودش تونست توی لیوان آب بخوره                         آخه هیچ جوری نمی تونستم بهش آب بدم.دکتر هم می گفت بدنش کم آبی شدید داره.باهرچیزی هم امتحان می کردم جواب نمی داد.مثلا شیشه شیر که نمی گرفت و اگه بهش شیشه می دادم باهاش بازی می کرد و آبش رو خالی می کرد.با نی هم فقط توی لیوان فوت می کرد    .با لیوان هم آبش رو خالی می کرد روی خودش.حالا دیگه پسرم هرروز داره چیزای جدید یاد می گیره.مثلا حالا دیگه نمی تونم پای کامپیوتر باشم چون دکمه ی پاور رو می زنه و کامپیوتر رو خاموش می ک...
18 بهمن 1390

زخمی شدن ایلیا

با موبایلم سرگرم بودم که یه دفعه با صدای گریه ایلیا از جا پریدم.ایلیا جون عادت داره وقتی لباساشو بعد از شستن می ذارم روی رخت آویز دونه دونه لباسو رو برداره و بندازه پایین.حالا هم داشت همین کارو می کرد که نمی دونم سرش به چی خورده بود که داشت خون می آمد.من که با دیدن خون می خواستم از ناراحتی دق کنم.خوب بود بابا حسین خونه بود و اونو آروم کرد.بعد هم پسرم شیر خورد و خوابید.با خودم می گفتم کاش تا صبح می خوابید که من جای زخمش رو کمتر می دیدم اما بعد از نیم ساعت بیدار شد. ...
17 بهمن 1390

یه روز تعطیل

چند روزه که خاله نیلوفر اومده شیراز پیش ما.آخه امتحانات دانشگاه تموم شده و اومده تا پیش ایلیا خستگی امتحانات رو بیرون کنه.هوا خیلی سرده ولی ما تصمیم گرفتیم نهار رو توی باغ جنت بخوریم.یه قورمه سبزی خوشمزه درست کردم و ٠رفتیم باغ جنت.عمو علی هم از تهران اومده بود همگی رفتیم خیلی خوش گذشت.ایلیا این قدر بازی کرد که خوابش گرفت.راستی دیروز ایلیا جونم 2تا دندون نیش بالا رو بیرون آورده بود شب قبلش هم تاصبح خیلی بیدار شد و من هم که نمی دونستم به خاطر درد دندونش بیدار میشه خیلی نق میزدم. ...
17 بهمن 1390

خرید

امروز با بابایی رفتیم فروشگاه رفاه خرید. پسرم هم که کفش هاش رو پوشیده بود خیلی خوشحال بود و از این طرف به اون طرف می دوید .                                  جوری که هر کس اونو می دید ذوقش می کرد و باهاش حرف می زد.از توی قفسه ها هم یه چیزهایی با خودش بر می داشت و فرار می کرد .راه رفتنش خیلی با مزه هست.منم واسش سرلاک و بستنی و چند تا چیزای این جوری که دوست داره خریدم. ...
17 بهمن 1390

ایلیا

امروز داره بارون می یاد.آسمون خیلی خوشکل شده.منم  تا الان که ساعت 12:30هست هنوز نهار درست نکردم.هنوز واسه ایلیا هم غذایی درست نکردم.آخه هنوز دندون جدید بیرون نیاورده و فقط همون چهار تا دندون جلو رو داره و نمی تونه چیزی رو بجوه.راستی عکس های سه نفره مون که توی آتلیه گرفته بودیم آماده شد.خیلی خوشکل شده .دو روز دیگه اربعین هست می خوام ایلیا رو ببرم تا مراسم عذاداری رو ببینه.بچه ها رو باید با همه چی آشنا کنیم و بذاریم خودشون همه چی رو تجربه کنن.
17 بهمن 1390

ایلیا وشهرزاد

دیروز با ایلیا حوصله مون سر رفته بود که بابایی از بیرون با یه مجله شهرزاد تو دستش اومد. من از طرفداران سرسخت این مجله ام.چون تمام دوره ی حاملگی رو با اون گذروندم.خیلی خوشحال شدم چون شماره ی قبل مجله هم گیرم نیومده بود و داشتم با شماره های قبلی مجله خودم رو سرگرم می کردم. البته مطالب قبلی هم خیلی به دردم خورد.ایلیا هم که عاشق نی نی های توی مجله شده نمی ذاره من مجله رو بخونم تا منو مجله به دست ببینه هر جا باشه سریع خودش رو می رسونه.تازه هم یاد گرفته موتورش رو حرکت می ده و صداش رو هم در می یاره میگه بوووووووووو ...
17 بهمن 1390

سنگباران

هميشه از همه نزديکتر به ما سنگ است، هميشه از همه نزديکتر نگاه کن! نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ و سنگ ها همه سخت چه سنگ باراني... گيرم گريختي همه عمر کجا پناه بري؟ خانه ي خدا سنگ است.
17 بهمن 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ایلیا می باشد